و اما آن روز که بر سر مکتب آن بزرگ دیبا که به حین ورود مشتی رند را سیم داده که برخیزند و فزیاد الله و اکبر عربده نهند ما نیز برخواستیم ، نه تمام! گاجه ی عظمی را ناله ای شد. گفتیم چه شد ؟ این همه تمام برخواستند، ندایی ندادی؟ ما را که نیم خیز شدیم نالیدی؟ کفت ناله ی من از آن است که آنان نمیدانند و میخیزند.. شما که میدانید چه؟ ما را در آن روز پندی شد بس بزرگ ، نه بر دیبا برخواستیم و نه بر اشرف. نه بر آن غیرتمند و نه بر آن رجب بزرگ. و مارا واحدها انداختند نه بس اندک بل به فک!
و در این ایام صعب و ثقیل اسکاد را سخت مشغول فعالییتهای مکتبانه میبینیم که دوش به دوش او کینگ فیس... آن امام زاده ی شیرازی بس محتشم و ادیب که شرارت و زعارتی در طبع وی موکد گشته - و لا تبدیل لخلق الله. و روزانه اسکاد بر روی دوستان و کینگ فیس و دیگران خشم گرفتی و لت زدی و آرام بگرفتی.و فشار مکتب چونان بودی که بر بزرگ و کوچک رحم نکردندی و گنده رجب از همامی تشخیص ندادندی!
و این است اندکی در احوالات این دیار و زمان ... باشد که پند گیرید!

