دور بیگیرید

بزغووی - بیبزغووی - برسرک - کتفراکت - سیج رم - یونیتز ویج فورمیشن - ماملوک - اونجر - پالادین - هوسار- هالبردیر- سکریمیشر-  وار الفنت- کننن من- فایر- تریبوچت- بمبارد- فارم- ویلجر- ماچهسگ

اندر حکایت به دار آویختن کمال قسمت سیم

او حکايت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«وولف پرسيد مرا از حديث کمالی ، پس از آن از حديث خليفه و گفت:«چه‌ گويي در گاجگی اين مرد و خلعت‌ستدن از مصريان؟» من در ايستادم، و حال کمالی رفتن به روم تا آن‌گاه که از اسکندریه به وادي القُري بازگشت، بر راه گالها، و خلعت مصري بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانيدن و به بریتانیا باز نشدن و وولف را به دل آمدن که مگر گاجه عظمی فرموده است، همه به تمامي شرح کردم. وولف گفت:«پس، از کمال در اين باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه باديه آمدي در خونِ آن‌همه گشنه شدي.» گفتم:«چنين بود. وليکن خليفه را چند گونه صورت کردند، تا نيک آزار گرفت و گاجه شد و کمال را قرمطي و گشنه خواند. و در اين معني مکاتبات و آمد و شد بوده است. و شیخ گاجی چنان که لجوجي و ضُجرتِ وي بود، يک روز گفت:«بدين گاجه ی خرفت‌شده ببايد نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباس انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطي و گشنه مي جویم. و آن‌چه يافته آيد و درست گردد، بر دار مي‌‌کشند. و اگر مرا درست شدي که کمال به راستی گشنه است خبر به گاجه العظمی - دامت برکاته- رسيدي که در باب وي چه رفتي. وي را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران و گاجگان من برابر است و اگر وي گشنه و قرمطی است من هم قرمطي باشم. هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به سایت آمدم. و چنان نبشتم، نبشته اي که گاجگان به گنده رجبها نويسند.‌‌ و آخر، پس از آمد و شد بسيار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که کمال استده بود و آن طرايف که نزديک امیر وولف فرساده بودند، آن مصريان، با رسولی به سولاخی فرستند تا بسوزند. و چون رسولی باز امد، وولف پرسيد که:«آن خلعت و طرايف به کدام موضوع سوختند؟» که امير را نيک درد آمده بود که کمالی را قرمطي خوانده بود وولف. و با آن همه وحشت و تعصب وولف زيادت مي‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا گاجه ی عظمی فرمان يافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامي باز نمود. گفت:«بدانستم. خفه شوووووو».
پس از اين مجلس نير شارخ البته فرو ناايستاد از کار. روز سه‌شنبه بيست و هفتم صفر، چون بار بگسست.، وولف خواجه را گفت:«به سولاخی بايد نشست، که کمال را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّيان و گاجگان، تا آن‌چه خريده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن.» خواجه گفت:«گاجه شدم.» و به سولاخی رفت. و جملة گاجه‌شماران و اعيان و صاحبِ ديوان رسالت و گاجه محمود ـ هرچند معزول بود ـ و شارخ شیرازی و شارخ اهوازی آن‌جا آمدند. و امير دانشی ماچهسگ دومِ نبيه و حاکم لشکر را، میر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ گاجه و اشرف و علما و فقها و غیور و گنده رجب و ، کساني که نامدار و فرا روي بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.
چون اين کوکبه راست شد، من که گاجه ام و یه وری، بيرون طارم بر دکان‌ها بوديم نشسته، در انتظار کمالیک. يک ساعت ببود. کمالی پيدا آمد بي‌بند، جُبّه‌اي داشت آبی با خال خالی قرمز. ، خَلَق‌گونه، و گونی ای کثیف و پاره پوره، و کلاهی کج و بد بو، و کقش کتانی دو درهمی، و موهای کثیف و ناخن بلند و صورت سیاه ، واه و واه و واه!!! ، و نگهبان دانشکده با وي، و علي کربکند و بسيار پياده از هر دستی. وي را به سولاخی بردند و تا نزديک ناهار پيشينبماند. س بيرون آوردند و به سایت باز بردند. و بر اثر وي گاجگان و ماچهسگها بيرون آمدند. اين مقدار شنودم که دو تن با يک‌ديگر مي‌‌گفتند که:«گاجه شارخ را بر اين که آورد؟ که آب خويش ببرد.» بر اثر، گودرز بيرون آمد با اعيان، و به خانة خود باز شد...

پایان قسمت سیم

اندر به حکایت به دار آویختن کمال قسمت دیم

          پس از اين هم استادم گنده رجب-تبت یده-  حکايت کرد از گودرز ـ که با شارخ- سخت بد بود که «چون شارخ در اين باب بسيار بگفت، يک روز خواجه ی گاجه را، چون از خنادون باز مي‌‌گشت، وولف گفت که خواجه تنها به طارم بنشيند که سوي او پيغامي است بر زبان گودرز. و خواجه به طارم رفت و وولف رضي‌الله عنه، مرا بخواند، و گفت:«خواجه ی گاجه را بگوي که حال کمال بر تو پوشيده نيست، که به روزگار پدرم قدرت چند درد در دل ما آورده است، و چون قدرت ما گذشته شد چه قصدها کرد کلفت ، در روزگار برادرم، و ليکن دور نتوانید گرفتن. و چون خداي گاجگان، عزّ و جل، بدان آساني تخت و ملک را به ما داد، اختيار آن است که عذر گناهان و دورها بپذيريم و به گذشته مشغول نشويم. اما در اعتقاد اين مرد سخن مي‌‌گويند، بدان‌که خلعت مصريان بستد به‌رغم وولف، و گاجه ی عظمی  بيازرد و مکاتبت از گنده رجب بگسست و مي‌‌گويند رسول را به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت و CD و DVD و فیلم و غیره و ذالک آورده ، پيغام داده بود که کمالی قرمطي است، وي را بر دار, بايد کرد. خواجه اندر اين چه ببيند و چه‌گويد». چون پيغام بگزاردم خواجه ديري انديشيد پس مرا گفت:«شارخ شیرازی را با کمال چه افتاده است که چنين مبالغت‌ها در ريختن خون او گرفته است؟» گفتم:«نيکو نتوانم دانست، اين مقدار شنوده‌ام که يک روز به سولاخی کمال شده بود، به روزگار کارشناسی اش پياده و به دُرّاعه. دوری بگرفتند بس عظیم و کمال بر وی دستی کشیده و به ریش نداشته اش خندیده و ورا سبک و توسری خور کرده!!!» پس وولف گفت:«خداوند را بگوي که در آن وقت که من به قلعتِ توتونها بودم باز داشته، و قصد جان من کردند، و خداي، عزّ و جل، نگاه داشت، نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خونِ کس، حق و ناحق، شاه و گشنه سخن نگويم.  بدان‌وقت که کمال از سولاخی به هسته آمد و ما قصد منزل کرديم و با بو سعید ديدار کرديم، پس از بازگشتن به سایت ما را بنشاندند و معلوم نه که در باب کمال چه رفت و گاجه ی عظمی به گودرز سخن بر چه روي گفت.عباس خبرهاي حقيقت دارد، از وي بازپرسيد!! آن‌چه فرمودني است بفرمايد که اگر بر وي قَرمطي و گشنه درست گردد در خون وي سخن نگويم. بدان‌که وي را  در اين مالش که امروز منم مرادي بوده است. البته، که خون ريختن کار بازي نيست. چون اين جواب بازبردم، سخت دير انديشيد. پس گفت:«خواجه را بگوي آن‌چه واجب باشد فرموده آيد حال دور گیرید.»

 خاجه برخاست و سوي سولاخی اش رفت و دور گرفت.  در راه مرا گفت که:«گوووودرز! تا بتواني، خداوند را بر آن دار که خون کمال ريخته نيايد، که زشت‌نامي تولد گردد.» گفتم:«فرمانبردارم.» و بازگشتم و با سلطان بگفتم:«قضا در کمين بود، کار خويش مي‌‌کرد.(گرگها کارگرها را خوردند)»

و پس از اين مجلسي کرد با استادم. او حکايت کرد که در آن خلوت چه رفت....

پایان قسمت دیم...

اندر حکایت به دار کشیدن کمال قسمت اول

فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حالِ بر فنا دادن اين مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من اين قصه آغاز مي‌‌کنم، در رمضان سنة الف و خمسين و اربع و دوم، در فرّح روزگار سلطان وولف، ابوگاجگان عظمی بن قدرت ‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه. از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌اي افتاده، گشنه و پابرهنه و خواجه ی گاجه چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وي رفت گرفتار. ، عمر من به بیست و سه آمده، و بر اثر وي مي‌‌ببايد رفت و در تاريخي که مي‌‌کنم سخني نرانم که آن به تعصبي و تربُّدي کشد، و خوانندگان اين تصنيف گويند:«شرم باد اين گاجه را!» بلکه آن گويم که تا خوانندگان با من اندر اين موافقت کنند و طعني نزنند و خورشیدی طلب نکنند.
اين شارخ مردي امام‌زاده و محتشم و فاضل و اديب و شیرازی بود. اما شرارت و زَعارتي در طبع وي مؤکّد شده ـ و لا تَبديلَ لِخَلقِ‌الله ـ و با آن شرارت، دل‌سوزي نداشت، و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاکري گشنه و یه وری حشم گرفتي و آن چاکر را لَت زدي و فروگرفتي، اين مرد از کرانه بجَستي و فرصتي جُستي و تضريب کردي و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدي و آنگاه لاف زدي که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، ديد و چشيد ـ و خردمندان دانستندي که نه‌چنان است، و سري مي‌‌جنبانيدندي و پوشيده خنده مي‌‌زدندي که وي گزافگوي و خورشیدخواه است.
و ديگر که بوسعید مردي بود عاقبت‌نگر، در روزگار امير وولف، رضي‌الله عنه، بي‌آن‌که مخدوم خود را خيانتي.
. و چاکران و بندگان را زبان نگاه بايد داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شيران چخيدن.

و شارخ ، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امير کمال يک قطره آب بود از رودي ـ فضل جاي ديگر نشيند ـ اما چون تعدّي‌ها رفت از وي ـ که پيش از اين در تاريخ بياورده‌ام، يکي آن بود که گودرز را گفت:«اميرت را بگوي که من آن‌چه کنم به فرمان گاجه ی عظمی خود مي‌کنم، اگر وقتي تخت مُلک به تو رسد کمال را بر دار بايد کرد.» ـ لاجرم چون سلطان وولف پادشاه شد، اين مرد بر مرکب چوبين نشست. و شارخ و غير شارخ در اين کيسنتد، که کمال عاقبتِ تهور و تهدّي خود کشيد. و گاجه عظمی به هيچ حال بر سه چيز اغضا نکند: الَخلَلُ في‌المُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.

چون کمال را از سولاخی اش به سایت آوردند شارخ او را به علی کربکندی، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسيد. که چون بازجُستي نبود کار و حال او را، انتقام‌ها و تشفّي‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر شارخ دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفته‌اند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آورد.
و چون ماچهسگ وولف، رضي‌الله عنه، از سایت قصد منزل کرد، علي کربکندی کمال را به بند مي‌‌برد و اسخفاف مي‌‌کرد و تشفبي و تعصّب و انتقام مي‌‌بود و بر سر آن گشنه میزد. هرچند مي‌‌شنودم از علي ـ پوشيده وقتي مرا گفت ـ که «از هرچه شارخ مثال داد، از کردارِ زشت در باب اين مرد، از دَه يکي کرده آمدي و بسيار محابا رفتي.»

و به سولاخی اش در ايستاد و در وولف دميد که ناچار کمال را بر دار بايد کرد. و وولف بس حليم و کريم بود. و معتمد گودرز گفت ـ روزي پس از مرگ کمال ـ ازاستادم شنودم که «وولف، شارخ را گفتي:«حُجتي و عذري بايد کشتن اين مرد را>>.
شارخ گفت:«حجت بزرگ‌تر که مرد قرمطی و گشنه است و خلعت مصريان استد تا گاجه العظمی القادربالله بيازارد و نامه از وولف باز گرفت و اکنون پيوسته از اين مي‌ گويد! و خداوند ياد دارد که به تریا ، رسول شیخ گاجی آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پيغام در اين باب بر چه جمله بود...

پایان قسمت اول