فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حالِ بر فنا دادن اين مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من اين قصه آغاز ميکنم، در رمضان سنة الف و خمسين و اربع و دوم، در فرّح روزگار سلطان وولف، ابوگاجگان عظمی بن قدرت الله، اَطالَاللهُ بقائَه. از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زندهاند، در گوشهاي افتاده، گشنه و پابرهنه و خواجه ی گاجه چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وي رفت گرفتار. ، عمر من به بیست و سه آمده، و بر اثر وي ميببايد رفت و در تاريخي که ميکنم سخني نرانم که آن به تعصبي و تربُّدي کشد، و خوانندگان اين تصنيف گويند:«شرم باد اين گاجه را!» بلکه آن گويم که تا خوانندگان با من اندر اين موافقت کنند و طعني نزنند و خورشیدی طلب نکنند.
اين شارخ مردي امامزاده و محتشم و فاضل و اديب و شیرازی بود. اما شرارت و زَعارتي در طبع وي مؤکّد شده ـ و لا تَبديلَ لِخَلقِالله ـ و با آن شرارت، دلسوزي نداشت، و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاکري گشنه و یه وری حشم گرفتي و آن چاکر را لَت زدي و فروگرفتي، اين مرد از کرانه بجَستي و فرصتي جُستي و تضريب کردي و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدي و آنگاه لاف زدي که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، ديد و چشيد ـ و خردمندان دانستندي که نهچنان است، و سري ميجنبانيدندي و پوشيده خنده ميزدندي که وي گزافگوي و خورشیدخواه است.
و ديگر که بوسعید مردي بود عاقبتنگر، در روزگار امير وولف، رضيالله عنه، بيآنکه مخدوم خود را خيانتي.
. و چاکران و بندگان را زبان نگاه بايد داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شيران چخيدن.
و شارخ ، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امير کمال يک قطره آب بود از رودي ـ فضل جاي ديگر نشيند ـ اما چون تعدّيها رفت از وي ـ که پيش از اين در تاريخ بياوردهام، يکي آن بود که گودرز را گفت:«اميرت را بگوي که من آنچه کنم به فرمان گاجه ی عظمی خود ميکنم، اگر وقتي تخت مُلک به تو رسد کمال را بر دار بايد کرد.» ـ لاجرم چون سلطان وولف پادشاه شد، اين مرد بر مرکب چوبين نشست. و شارخ و غير شارخ در اين کيسنتد، که کمال عاقبتِ تهور و تهدّي خود کشيد. و گاجه عظمی به هيچ حال بر سه چيز اغضا نکند: الَخلَلُ فيالمُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.
چون کمال را از سولاخی اش به سایت آوردند شارخ او را به علی کربکندی، چاکر خويش، سپرد؛ و رسيد بدو از انواع استخفاف آنچه رسيد. که چون بازجُستي نبود کار و حال او را، انتقامها و تشفّيها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر شارخ دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفتهاند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آورد.
و چون ماچهسگ وولف، رضيالله عنه، از سایت قصد منزل کرد، علي کربکندی کمال را به بند ميبرد و اسخفاف ميکرد و تشفبي و تعصّب و انتقام ميبود و بر سر آن گشنه میزد. هرچند ميشنودم از علي ـ پوشيده وقتي مرا گفت ـ که «از هرچه شارخ مثال داد، از کردارِ زشت در باب اين مرد، از دَه يکي کرده آمدي و بسيار محابا رفتي.»
و به سولاخی اش در ايستاد و در وولف دميد که ناچار کمال را بر دار بايد کرد. و وولف بس حليم و کريم بود. و معتمد گودرز گفت ـ روزي پس از مرگ کمال ـ ازاستادم شنودم که «وولف، شارخ را گفتي:«حُجتي و عذري بايد کشتن اين مرد را>>.
شارخ گفت:«حجت بزرگتر که مرد قرمطی و گشنه است و خلعت مصريان استد تا گاجه العظمی القادربالله بيازارد و نامه از وولف باز گرفت و اکنون پيوسته از اين مي گويد! و خداوند ياد دارد که به تریا ، رسول شیخ گاجی آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پيغام در اين باب بر چه جمله بود...
پایان قسمت اول