او حکايت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«وولف پرسيد مرا از حديث کمالی ، پس از آن از حديث خليفه و گفت:«چه‌ گويي در گاجگی اين مرد و خلعت‌ستدن از مصريان؟» من در ايستادم، و حال کمالی رفتن به روم تا آن‌گاه که از اسکندریه به وادي القُري بازگشت، بر راه گالها، و خلعت مصري بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانيدن و به بریتانیا باز نشدن و وولف را به دل آمدن که مگر گاجه عظمی فرموده است، همه به تمامي شرح کردم. وولف گفت:«پس، از کمال در اين باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه باديه آمدي در خونِ آن‌همه گشنه شدي.» گفتم:«چنين بود. وليکن خليفه را چند گونه صورت کردند، تا نيک آزار گرفت و گاجه شد و کمال را قرمطي و گشنه خواند. و در اين معني مکاتبات و آمد و شد بوده است. و شیخ گاجی چنان که لجوجي و ضُجرتِ وي بود، يک روز گفت:«بدين گاجه ی خرفت‌شده ببايد نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباس انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطي و گشنه مي جویم. و آن‌چه يافته آيد و درست گردد، بر دار مي‌‌کشند. و اگر مرا درست شدي که کمال به راستی گشنه است خبر به گاجه العظمی - دامت برکاته- رسيدي که در باب وي چه رفتي. وي را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران و گاجگان من برابر است و اگر وي گشنه و قرمطی است من هم قرمطي باشم. هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به سایت آمدم. و چنان نبشتم، نبشته اي که گاجگان به گنده رجبها نويسند.‌‌ و آخر، پس از آمد و شد بسيار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که کمال استده بود و آن طرايف که نزديک امیر وولف فرساده بودند، آن مصريان، با رسولی به سولاخی فرستند تا بسوزند. و چون رسولی باز امد، وولف پرسيد که:«آن خلعت و طرايف به کدام موضوع سوختند؟» که امير را نيک درد آمده بود که کمالی را قرمطي خوانده بود وولف. و با آن همه وحشت و تعصب وولف زيادت مي‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا گاجه ی عظمی فرمان يافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامي باز نمود. گفت:«بدانستم. خفه شوووووو».
پس از اين مجلس نير شارخ البته فرو ناايستاد از کار. روز سه‌شنبه بيست و هفتم صفر، چون بار بگسست.، وولف خواجه را گفت:«به سولاخی بايد نشست، که کمال را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّيان و گاجگان، تا آن‌چه خريده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن.» خواجه گفت:«گاجه شدم.» و به سولاخی رفت. و جملة گاجه‌شماران و اعيان و صاحبِ ديوان رسالت و گاجه محمود ـ هرچند معزول بود ـ و شارخ شیرازی و شارخ اهوازی آن‌جا آمدند. و امير دانشی ماچهسگ دومِ نبيه و حاکم لشکر را، میر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ گاجه و اشرف و علما و فقها و غیور و گنده رجب و ، کساني که نامدار و فرا روي بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.
چون اين کوکبه راست شد، من که گاجه ام و یه وری، بيرون طارم بر دکان‌ها بوديم نشسته، در انتظار کمالیک. يک ساعت ببود. کمالی پيدا آمد بي‌بند، جُبّه‌اي داشت آبی با خال خالی قرمز. ، خَلَق‌گونه، و گونی ای کثیف و پاره پوره، و کلاهی کج و بد بو، و کقش کتانی دو درهمی، و موهای کثیف و ناخن بلند و صورت سیاه ، واه و واه و واه!!! ، و نگهبان دانشکده با وي، و علي کربکند و بسيار پياده از هر دستی. وي را به سولاخی بردند و تا نزديک ناهار پيشينبماند. س بيرون آوردند و به سایت باز بردند. و بر اثر وي گاجگان و ماچهسگها بيرون آمدند. اين مقدار شنودم که دو تن با يک‌ديگر مي‌‌گفتند که:«گاجه شارخ را بر اين که آورد؟ که آب خويش ببرد.» بر اثر، گودرز بيرون آمد با اعيان، و به خانة خود باز شد...

پایان قسمت سیم